تبليغاتX
حقیقت

حقیقت

چون نیست حقیقت و یقین ما را دست ...

اگر انتخاب چه بودن دست من بود ترجیح می دادم حیاتم را در قالب یک کوه تجربه کنم، آنقدر بلند که ابرها را همیشه ببیند حتی وقتی دورند و انگار نیستند تا بداند باران کی می آید.


+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 21:48  توسط نجیبه محبی   | 

             

                 .

وقتی زبان مادری آنقدر بی رحم است که بی هیچ شفقتی در دستور زبانش اجازه می دهد بی هیچ عذاب وجدانی اسم را بکشیم و جایش "من" یا "تو" یا "او" یا حتی "آنها" را بگذاریم و هیچ خطایی هم نکرده باشیم چه جای گلایه از "تو" یا "من" ؟

"من"  قدرتمندترین ضمیر این زبان است، فاصله ها را چون او وضع می کند، "تو" شدن یا "او" ماندن در دست قدرتمند اوست. زیر آوار سنگین منیت او اسمها و ضمیرهای دیگر مجروح می شوند ولی این متکلم وحده هرگز نمی شنود.

واقعیت این است که ضمیرها هم قاتل اند، و مثل تمام قاتلها ناشی هایی که هنوز نمی توانند بدون ترک برداشتن جسم مستقیم به پیشانی روح شلیک کنند.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:35  توسط نجیبه محبی   | 

این سقوط تدریجی بچه های کار، یا بچه هایی که سر راه گذاشته می شوند، یا هر بچه ای که از بچگی محروم است فرقی با سقط جنین دارد؟

بچه ها موجودات بدبختی هستند، شاید بدبخت تر از تمام اقلیتهای جهان در تاریخ.



پ. ن ) کتاب "غریزه گرافیکی" ؛ آخرین گفتگویی است که با مرتضی ممیز انجام شده است، بعضی جملاتش را برایتان نوشتم تا در طعم خوب آن سهیم شوید. :-)

*زندگی را نمی توان آبکش کرد و یک چیزی را که ته آبکش ماند بگوییم زندگی این است، شاید زندگی همان آبهای به ظاهر اضافی و بیهوده ای است که از آبکش رد شده و ما آنرا به دور ریخته ایم و همه اینها اسمش زندگی است و من حاضر نیستم از هیچ چیز صرف نظر کنم و آنرا نادیده بگیرم و دور بریزم.

** وقتی انسان بین دو سنگ آسیا زندگی کند این ساییده شدن ها و صیقل خوردن ها وجوه جدیدی به او اضافه می کند که بسیار عمیق است بقول خواجه عبدالله انصاری زندگی آزمایش است نه آسایش.

*** این تجربه ای است که من از ورای کار بدست آوردم و فکر می کنم که بهترین راه این است که آدم با خودش صداقت و شفافیت داشته باشد. انسان نباید شفافیت خودش را خراب کند و یا آنرا پنهان سازد، زیرا شفافیت کدر می شود و به مرور به تیرگی بدل می گردد. باید به طور مرتب در شفاف کردن خویش تلاش کنیم. شفافیت درست مثل اخلاق است که به راحتی ممکن است بشکند و به عنصری نابهنجار منجر شود و از سویی دیگر به راحتی می تواند تقویت شود.

 

یکی از دوستان وبلاگ نویس قدیمی دوباره شروع به نوشتن کرده اند نوشته های ایشان را از  اينجا مي توانيد بخوانيد وبلاگ خوبی دارند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:46  توسط نجیبه محبی   | 

 

مسکن خوبی برای دردهای اگزیستانسیالیستی

"حضور قاطع در حد فاصل شک و یقین"


پ.ن) پس هر کسی سنگی می‌انداخت، شبلی موافقت را گلی انداخت، حسین منصور آهی کرد، گفتند: از این همه سنگ هیچ آه نکردی از گلی آه کردن چه معنی است؟

گفت: از آنکه آنها نمی‌دانند، معذوراند از او سختم می‌آید که می‌داند که نمی‌باید انداخت...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 23:39  توسط نجیبه محبی   | 


زندگی پهلوانی می خواهد که زنجیره ی بدی هایی که در دنیا دست به دست می شود را چون زنجیری بر تنش پاره کند. تو می گویی اینجا اگر وقف نکنی آیه های زندگی بی معنی می شود.


پ . ن ) عشق کار نازکام خام نیست/عشق کار پهلوان است ای دلیر

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 21:38  توسط نجیبه محبی   | 

 

                             .

 درست است پان اپتیکن ها نویسنده را تبدیل به زندانی می کنند ، اما این مختصات را نباید فقط در دنیای حقوقی آدمها جست و جو  کرد گاهی آدمهای حقیقی چنین می شوند . . .


پ . ن ) یکی از همکارانم که از روز اول با من تازه وارد دوست شد و دیروز گفت که ام اس دارد، ناهار را امروز با من خورد، جنس حرفهایش از آن حرفهای عمیق سهل ممتنعی بود که شنیدنش خیلی با گفتنش فرق می کند. می گفت با شروع بیماری اش ، حدود هشت ماه بینایی اش را از دست داده بود اما با این جال می آمد سرکار و فعالیتهایش را مختل نکرد، می گفت در آن هشت ماه کارهای کوچکی مثل تکان دادن کاغذی، دادن خودکار به کسی برداشتن تلفنی یا مرتب کردن میزها را انجام می داد اما هر روز می آمد.می گفت ما جهان سومی فکر می کنیم برای همین هم جهان سومی هستیم، جالب آنکه هیچ تحلیل سیاسی از جهان سومی بودن نداشت.

می گفت حالا بعد از آن ایام با این بینایی فعلی ولی با تمام بیماریش یاد گرفته است که مرگ هم به همان اندازه زندگی برایش جاری باشد.  به احترام او پی نوشت این پست را سفید ننوشتم.هرچند که آدمی است که خاکستری اش بیشتر از حد معمول سفید دارد. . .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 1:1  توسط نجیبه محبی   | 

1. آن قماربازی که بازی با او آنقدر فراموش نشدنی باشد که بعد از باخت هم برای پیروز شدن به میدان بکشاندت هرقدر هم که خوب خودت را مخفی کنی می تواند بشناسدت، اما جوانمردی نیست آدم هرچه که می داند بگوید مثل وقتی که می بینی بچه ای گل یا پوچش را در کدام مشتش مخفی می کند و تو برای خراب نکردن بازی اش چیزی نمی گویی تا دلش به بازی اش خوش باشد.

2. یواشکی ماهی را مدام از تنگش در می آورد چون ماهی چاق در دستهای کوچکش خوب جا نمی شود ماهی از دستش روی میز می افتد اما وقتی ماهی یکبار روی سرامیک می افتد به تأسی از گزاره " هرچیزی روی زمین افتاد کثیف می شود" ماهی را بر می دارد تا بشوید و کثیف نماند! ماهی بیچاره را تا به سینک آشپرخانه برساند چند ده باری از دستش می افتد ولی بالاخره ماهی شسته می شود و از رد خیسی اتاق راز بچه کشف می شود :-)

۳.«رهایی از دانستگی» کتابی بود که از کریشنا مورتی توصیه می کنم بخوانیدش کتاب فوق العاده ای است کمتر کتابی می شود در این ایام پیدا کرد که بعد از جملاتی از آن شما کتاب را ببندید و به عمق آن کلام فکر کنید از خواندن این کتاب عمیقا" لذت بردم اگر چه که کریشنا در مورد لذت معتقد است "چرا ما با بندبازی در روی ریسمان لذت رنج می کشیم و قربانی می دهیم؟" و لابد خوشش نمی آید کتابش را با این لفظ تحسین کنم :-) اما من لذت بردم حظی معنوی مانند وقتی که فیه ما فیه را می خواندم یا وقتی که هشت رساله سهروردی را. بگذریم که اینجا هم طبق نگاه کریشنا مورتی روشنفکری و هنر دوستی و صرف وقت ما در موزه ها ناشی از دوری ما از طبیعت و دوری از دیدن جهان است، او نگاهش به ادیان و ایدئولوژی ها و حتی افکار روشنفکرانه بسیار منفی است و هر اتوریته ای را نفی می کند اگرچه دینی زیستن را ترویج می کند اما مذهبی بودن را انکار می کند.

به هر حال من نگاه او را دوست داشتم، فکر می کنم هر نوشته ارزشمندی شعاعی از حقیقت است چراغی است که راه را روشن میکند، اگر آن شعله را در ذهنمان بی تعصب راه دهیم چه افکار مسیح باشد چه افکار محمد(ص) چه افکار بودا و چه افکار مولانا یا زرتشت، از این همه چراغ ذهن و روح مان روشن می شود اصلا" چه فرقی دارد جنس چراغ چیست وقتی تاریکخانه وجود ما را عمق تاریکی چنان فرسوده است که هر روزنه ای نجات است.

برای اینکه وسوسه را تمام کنم چند جمله ای از کتاب را برایتان می نویسم

- هر یک از ما مسئول هر جنگی هستیم که اتفاق می افتد، بخاطر تهاجمی که در زندگی خود داریم بخاطر ملی گرایی هایمان به خاطر خودپسندی هایمان ، خدایانمان، تعصباتمان ، ایده آلهایمان و نهایتا" تمامی چیزهایی که بین ما تفرقه می اندازند مسئول هستیم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 12:29  توسط نجیبه محبی   | 

اگرچه جان تنها دارایی واقعی آدم است ولی برای داشتن بعضی جانها زره جان را باید فروخت، جانهایی که جانشان خود زره ای است . . .

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 3:11  توسط نجیبه محبی   | 

                                .

کسی چه می داند شاید هم مهمترین کار دنیا خریدن پر رنگ ترین رژ لب دنیا باشد و رها شدن از اسارت هزاران اندیشه و تن دادن به اسارت یک تن، چه کسی بود می گفت برای کشاورز فقیری که قرار است بمیرد چه هزاران موش بجوندش چه یک شیر ببلعدش ؟ ولتر بود ؟!

اما می شود از اسارت فکر هم خلاص بود ، این بزرگترین آزادی است و من آن را این روزها از کریشنا مورتی آموخته ام و چه دیر آموخته ام.

پ . ن ) سالی یکبار برای دید و باز دید رفقای چپ می رویم کافه شان و یواشکی حرفهای لیبرالی خودمان را آرام آرام می زنیم و به ریش بلند و سیبیل لنینی چپ ها می خندیم و آنها هم لابد با ما لیبرال مسلک ها بیشتر حساب می کنند و به رابین هود فکر می کنند و می خندند.من اولین نفرم که بستنی ام را تمام می کنم از همه کمتر حرف می زنم حرفهایم هر روز کمتر می شود.

پیاده می آیم و بازی دوست داشتنی ام "پیاده روی بی هدف" را میکنم هرجایی پایت رفت می روی چیزهای نابی می بینی، خانه های قدیمی را، بعد می توانی خانه های خوشبخت و بدبخت را از پشت پنجره شان بشناسی. اما اینها را همه نمی توانند ببینند، حتی ماشینها، همه چیز روح دارد، حتی مسواکها. این را وقتی می فهمی که اگر مسواکی بنفش کنار مسواک بنفش تو بگذارند، مردد می شوی کدام مسواک من است آن وقت می شود فهمید حتی مسواکها هم از دست آدمها می رنجند که او را می بینند اما رنگش را نمی بینند.

گاهی یک چیزهایی به ما التماس می کنند ما را بخرید یا کتابهایی التماس می کنند ما را بخوانید، من خودم  اینطوری زندگی می کنم، نگاه میکنم همه چیز حرف می زند، مثلا" مسیر ها، خودم را زور نمی کنم از خیابانی که دوست ندارد برود حتی اگر راهش دور شود زمان برای کسانی مهم است که زمان برایشان وجود داشته باشد من زمان را مثل اجدادم بیشتر از روی آفتاب می فهمم. زمان فقط وقتی مهم است که پای عزیزی در میان باشد. مثل مادری که آفتاب که غروب می کند دلش هی شور می زند . . .

من حداقل خودم خودم را زور نمی کنم، اگر دلش نخواهد بخوابد زورش نمیکنم که ساعت چند است و فردا خواب می مانی، اگر هم خوابش گرفت و خواست بخوابد چه اهمیتی دارد وسط کلاس است و باید حرفهای کسل کننده استادی را گوش داد که کلامش جان را بیدار نمی کند. خودم را زور نمیکنم جوری دیگری فکر کنم که فکر می کنم، من خودم را با شکیبایی همراهی می کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 0:8  توسط نجیبه محبی   | 

 

                    .

 

   رقص و آواز کودکانه را غیراخلاقی می دانند و قاضی مرتضوی ها همچنان هستند . . .


 *  پروین اعتصامی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 19:14  توسط نجیبه محبی   |